ببر به میکده ام ... آلوده کن قبایِ مرا
ز هجر و غم بسوزان دگرباره بقایِ مرا
ز راه ببر علم و دانشم به گمراهی ...
بیا و ببین صبر و طاقتم ... ابتلایِ مرا
در آتشم فکن ، به زِ درد و رنجِ گرفتاری
ز سیل سرشکم تو پاک گردان صدایِ مرا
به غمزه ی شوخت خبر ببر ز اشتیاق درونم
به غفلت و جهالتِ خود ... تیره کن رویِ مرا
به زینتی که خدا داده است مر تو را اینک
مکن تکیه به کبر و غرور، نیرزد عصایِ مرا
به خاک رسان تو صورتم را ز حرصِ درون
بیا و بگیر ز من... عشق و عزتم، خدایِ مرا
ز یُمن عنایت خدایِ من ... به هر دو جهان
به خواب هم دگر نرسی ... تو گردِ پایِ مرا
سلام عرض ارادت و احترام خدمت دوستان خوبم ...
این شعر کمی صقیل سروده شد و از این بابت از دوستانی که در خواندن آن مشکل دارند پیشاپیش عذر میخواهم ، اما دلیل داشت تا حس سخت و سنگین لحظاتی را که همه امان در گاه و بیگاه زندگانی حس میکنیم منتقل شود ...
پایدار و بهاری باشید
ما را در سایت بی پرستوترین آسمان ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132